• صفحه اصلی
  • >
  • ورزش
  • >
  • زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

“من باور نمی کنم که آن پسرها آن بیرون نباشند. پسرانی که به فوتبال فکر می کنند، با فوتبال غذا می خورند و با فوتبال به بستر می روند. آن هایی که مشتاق داشتن دوره خود در فوتبال هستند و منتظر شانس مانده اند. برای یک شانس تمام و کمال هوراس. و چیزی که من از آن پسرها می خواهم این است که یک شانس به من بدهند تا آن ها را به هدفشان برسانم. به رویایشان. اگر این شانس را بدهند هوراس، به آن ها یک شانس می دهم.”

آگوست ۲۰۱۳، کتاب “Red or Dead” به عنوان زندگی نامه بیل شنکلی و به قلم دیوید پیس منتشر شد. این کتاب ۷۳۶ صفحه ای که کاندیدای جایزه گلد اسمیت در همان سال نیز شد، رویی دیگر از پدر لیورپول مدرن را به تصویر کشید؛ تصویری که جدا از اقتدار همیشگی بیل ویلیام شنکلی، شامل خوی انسانی و گاه شکننده مرد سخت کوش اسکاتلندی می شد.

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

دهم آگوست ۱۹۷۴، یک ماه پس از استعفای بیل شنکلی، لیورپول و لیدز یونایتد در جام خیریه با هم روبرو شدند. دیداری که چندان دوستانه پیش نرفت. کوین کیگان و بیلی برمنر به دلیل درگیری در این دیدار اخراج شدند. باب پیزلی برای اولین بار در آن بازی هدایت لیورپول را بر عهده داشت اما داستان آن بازی، داستان وداع تلخ بیل شنکلی با هوادارانی بود که روی سکوها یا داخل زمین به او التماس می کردند تا مربی باشگاه باقی بماند. در سمت دیگر، برایان کلاف نخستین بازی به عنوان سرمربی لیدزیونایتد را پشت سر می گذاشت. دوره معروف و عجیبی که تنها ۴۴ روز به درازا انجامید. دیوید پیس، نویسنده کتاب معروف کلاف نیز بود؛ کتابِ یونایتد نفرین شده.

او که متولد ۱۹۶۷ در یورکشایر غربی است، دانش آموخته پلی تکنیک منچستر است و مدتی در استانبول به تدریس درس انگلیسی پرداخته و تا این تاریخ ۹ اثر به تالیف در آورده است.

روسای لیورپول که با وضعیت غم انگیزی در دسته دوم اسیر شده اند، به هادرزفیلد می روند تا با مربی این تیم به طور خصوصی دیدار کنند. بیل شنکلی گزینه پیشنهادی مت بازبی و سرمربی وقت انگلستان به تام ویلیامز رئیس باشگاه لیورپول به عنوان گزینه ای مناسب برای رهایی از منجلاب بود. آن ها خواسته خود را با سرمربی سرکش اسکاتلندی مطرح می کنند و به وی برای جواب زمان می دهند. نس، همسر بیل به خاطر مسائل خانوادگی راضی به ترک هادرزفیلد نیست اما بیل شنکلی تصمیم خود را گرفته. او به ویلیامز زنگ می زند و می گوید که در صورت قبول شرایطش به لیورپول خواهد آمد. شرایط ساده او شامل یک پیشنهاد معقول مالی، داشتن آزادی عمل و همکاری تمام و کمال هیئت مدیره در زمینه خرید بازیکنان جدید است؛ پیشنهاداتی که مورد موافقت قرار گرفتند. بیل خواسته اش را با هیئت مدیره هادرزفیلد در میان می گذارد و به هر ترتیب اجازه ترک باشگاه را می گیرد. او همیشه آرزوی مربیگری در یک باشگاه بزرگ را داشت و حالا به خواسته اش رسیده است…

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

لیورپول ۱۹۵۹، تیمی که به شنکلی رسید، به جز بیلی لیدل که خود را همان روزها بازنشست کرد

صبح دوشنبه بازیکنان لیورپول در حال دویدن دور زمین ملوود بودند. همه ۴۰ نفر آن ها. آن ها همانطور که می دویدند به بیل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن، روبن بنت، آلبرت شلی، آرتور رایلی، تام بوش و الی واس نگاه می کردند. کادر فنی رو یک خط ایستاده در گوشه ای از ملوود دیده می شدند. هرکدام در یک دست بیلچه باغبانی داشتند و در دست دیگر یک کیسه پلاستیکی بزرگ. بیل شنکلی لبخند زد و گفت بسیار خوب، بیایید شروع کنیم. آن ها به آرامی در زمین تمرین به راه افتادند. سرشان رو به جلو بود و چشم هایشان به زمین خیره شده بود. آن ها هر تکه سنگی که روی زمین می دیدند را بر داشتند. هر تکه آجر. هر تکه شیشه شکسته شده. هر علف هرزی که دیدند. هر قاصدک، هر خار. همه را در کیسه که ای که به همراه داشتند گذاشتند. هر ناهمواری که می دیدند را سعی می کردند با لگد محکم و چکمه های خود صاف کنند. از یک سمت زمین به سمت دیگر. وقتی به انتهای یک سمت رسیدند، به آرامی به سمت دیگر به راه افتادند. سنگ هایی که ندیده بودند را برداشتند. تکه آجرها، شیشه های شکسته، علف های هرز، هر قاصدک و خار، هر ناهمواری و هر چاله که دیدند. به نقطه شروع رسیدند. دوباره به آرامی به سمت دیگر به راه افتادند؛ سنگ ها را برداشتند، علف های هرز را برداشتند و …

بازیکنان لیورپول، هر ۴۰ نفر آن ها همچنان به دور مدار خود دور تا دور زمین می دویدند و این ۸ نفر را به دقت نگاه می کردند. هشت مردی که در یک دست کیسه و در دست دیگر بیلچه داشتند و سنگ ها و علف ها را جمع می کردند. بازیکنان به هم نگاه می کردند. سرهایشان را تکان می دادند و بعد با بی میلی نگاهشان را برگرداندند. سرعت دویدن را کم کردند. روبن بنت نگاهش را از سنگ ها و علف ها هرز بالا آورد و فریاد زد: پاهایتان را سریع کنید پسرها. کسی حق شل گرفتن ندارد.

بیل، باب، جو، روبن، آلبرت، آرتور، تام و الی برای دوازدهمین بار به سمت دیگر زمین تمرین رسیدند. هشت پلاستیک سنگ و علف هرز داشتند. بیل گفت هشت پلاستیک. هنوز مانند زمین بولینک (هموار) نشده اما این ابتدای کار ماست. روبن بنت در سوتش دمید و فریاد زد آخرین دور است پسرها. مسابقه واقعی آغاز شد! بازیکنان لیورپول با سرعت شروع به دویدن اطراف زمین تمرین کردند. هر ۴۰ نفر. باب پیزلی ۲۰ نفری که سریع تر از بقیه به خط پایان رسیدند را یک سمت و ۲۰ نفر دیگر را جو فگن در سمت دیگر جمع کرد. بیل شنکلی به رختکن رفت و با یک سبد بزرگ توپ به زمین تمرین بازگشت. بیل در میانه زمین ایستاد. با لبی خندان گفت دویدن بس است، قرار است فوتبال بازی کنیم پسرها. بازیکنان دست هایشان را به هم مالیدند و لب هایشان پر از لبخند شد. بیل شنلی بار دیگر لبخند زد و گفت قرار است در تیم های پنج نفره با هم بازی کنیم. قرار است برای خودمان یک جام حذفی کوچک به راه بیندازیم. بازیکنان هیجان زده شده بودند و منتظر شروع کار بودند. بیل شنکلی نگاهی به بازیکنانی کرد که همراه با جو فگن بودند؛ آن ها بیست نفری بودند که کند تر از بقیه دویده بودند. سوئی شرتش را در آورد، پیراهنش را در آورد، زیرپوشش را در آورد و خندید. گفت کریسمس مبارک پسرها، این لباس ها دشمن پوست هستند.

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

عصر آن روز، بعد از ناهار هیئت مدیره باشگاه تشکیل جلسه داد. آن ها منتظر بیل شنکلی بودند. صدای قدم ها را در کریدور می شنیدند. قدم های سریع، قدم های سنگین. سپس صدای در زدن را شنیدند؛ سریع و سنگین. تام ویلیامز اجازه ورود داد. بیل شنکلی وارد شد و نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت. سپس یکی یکی اعضای هیئت مدیره را از نظر گذراند. سپس منتظر ماند تا تام ویلیامز اجازه نشستن بدهد. جایی پشت آن میز بلند نشست. نگاهی به جمع انداخت. تام ویلیامز به او لبخند زد و گفت اوضاع چطور پیش می رود آقای شنکلی. شنکلی گفت حالا یک هفته است که اینجا هستم. پس از این مدت کوتاه باید زبانم را نگه دارم اما چشمانم را باز نگه داشته ام. رک می گویم، چیزی که می بینم را دوست ندارم. به تغییرات زیادی نیاز داریم، کارهای زیادی هست که باید انجام دهیم. اولین و مهم ترین اینکه وضعیت زمین خجالت آور و نفرت انگیز است. استادیوم به تمیز شدن و نوسازی نیاز دارد؛ به سیستم آبیاری نیاز دارد. وضعیت توالت ها افتضاح است. عمده آن ها حتی سیفون ندارند و بوی تعفن می دهند. نفرات هیئت مدیره به هم نگاه کردند و یکی پرسید کدام توالت را می گویید؟ بیل شنکلی گفت همه آن هایی که در سمت سکوها هستند. عضو هیئت مدیره گفت یعنی آن هایی که تماشاگران استفاده می کنند؟ بیل گفت همان ها که در سکوها می نشینند. همان ها که برای دیدن بازی لیورپول هزینه می کنند. همان ها که پول دستمزد مرا می پردازند. توالت آن آدم ها. تام ویلیامز گفت بسیار خوب، پیشنهادتان را در نظر می گیریم. چیز دیگری هم هست آقای شنکلی؟ بیل گفت بله. ملوود از اینجا (آنفیلد) هم بدتر است. زمین ناهموار است و برای تمرین فوتبالیست های حرفه ای مناسب نیست. تله مرگ است؛ متعجبم که کسی تا حالا پایش را آنجا نشکانده. دیوار چوبی ملوود هم وضعیت بهتری ندارد. اگر تند بادی از راه برسد، همه آن فرو می ریزد. لباس های تمرین بازیکنان کهنه است. طوری که انگار ولگردها با آن دماغ خود را تمیز کرده باشند. این ها برای باشگاه فوتبال لیورپول کافی نیست.

اعضای هیئت مدیره بار دیگر یکدیگر را نگاه کردند. یکی دیگر از آن ها پرسید پیشنهاد شما چیست آقای شنکلی؟ شنکلی گفت پیشنهاد من پیراهن تمرین جدید برای بازیکنان است. چند قوطی رنگ پیشنهاد می کنم؛ اما حتی نمی گویم که به نقاش یا طراح دکوراسیون نیازمندیم. فقط کمی لباس برای بازیکنان و چند سطل رنگ به من بدهید. بقیه اش با من. تام ویلیامز گفت بسیار خوب، فکر می کنم همه ما می پذیریم که شما مسئله ای جدی را مطرح کردید. ما به طور حتم پیشنهاد شما را مورد بررسی قرار می دهیم. بیل شنکلی گفت خوب است به خاطر اینکه من اینجا هستم تا کارم را انجام بدهم و آن را انجام می دهم. همینطور از شما انتظار دارم که کار خود را انجام دهید.

باکسینگ دی۴ ۱۹۵۹ بود که لیورپول به ولی در لندن، استادیوم تیم چارلتون رفت. دقیقه ۳۴ جیم فریات گل زد. دقیقه ۷۴ فریات گل۵ دیگری به ثمر رساند. دقیقه نودم، سم لاری گل آخر را به ثمر رساند. پس آن روز لیورپول در یک بازی خارج از خانه سه بر صفر به چارلتون باخت. پس از سوت پایان، در رختکن تیم میهمان بازیکنان تیم لیورپول به بیل شنکلی نگاه می کردند. و بیل شنکلی به آن ها نگاه می کرد. از بازیکنی به بازیکن دیگر. از برت اسلیتر تا جان مولینوکس. از مولینوکس تا رونی موران. از موران تا جانی ویلر. از ویلتر تا بابی کمپل. از کمپل تا جیمی ملیا. از ملیا تا راجر هانت. از هانت تا دیو هیکسون. از هیکسون تا دیو هیکسون. از هیکسون جیمز هاروور. از هاروور تا آلان ایکورت. از فوتبالیست غمگینی تا فوتبالیست غمگینی دیگر. و بیل شنکلی لبخند زد. ما فقط سه گل خوردیم، پس بهتر از بازی قبلی کار کرده ایم. اما هنوز هم نتیجه شکست است. پس باید هنوز چیزهایی یاد بگیریم. همینطور صبح زودِ فردا را داریم با آسمان روشنش!

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

شکست برابر چارلتون

صبح فردا؛ پیش از طلوع خورشید بازیکنان لیورپول دور مداری گرداگرد زمین تمرین باشگاه می دویدند. هر ۴۰ نفر آن ها. ببل شنکلی، باب پیزلی، جو فگن، روبن بنت، آلبرت شلی، آرتور رایلی، تام بوش و الی واس در گوشه ای از ملوود به خط ایستاده بودند. دوباره هر کدام از آن ها پلاستیکی بزرگ در دستی و بیلچه ای در دست دیگر داشتند. بیل شنکلی لبخند زد و گفت دوباره شروع می کنیم. هشت مرد، قدم زنی در امداد زمین ملوود را آغاز کردند. سرشان به جلو بود اما با چشم هایشان زمین را می گشت. هر سنگی که دیدند را برداشتند. هر تکه آجری که دیدند. هر شیشه شکسته که دیدند. هر علف هرزی که دیدند. سنگ ها، شیشه ها و علف ها را بار دیگر به کیسه های خود انداختند. بار دیگر از چکمه خود برای صاف کردن ناهمواری ها استفاده کردند. هر چاله ای را پر کردند. از یک سمت زمین تمرین، به سمت دیگر. دوباره رسیدن به سمت دیگر و قدم زنی در مسیری که طی شده بود. دوباره و دوباره. پیدا کردن سنگ هایی که ندیده بودند، شیشه هایی که به چشم نیامده بود، علف های هرز پنهان شده، آجرهای باقی مانده؛ حتی جزئی ترین پستی و بلند ها. به یک سرِ زمین می رسیدند و بعد به محل شروع باز می گشتند.

بازیکنان لیورپول دور محور خود می دویدند. هر ۴۰ نفر آن ها. تفاوت این بود که دیگر به کار کردن آن هشت مرد نگاه نمی کردند. هشت مرد همچنان سنگ ها و علف ها را در کیسه می انداختند اما بازیکنان باشگاه این بار از سرعت خود نکاستند. هر ۴۰ نفر آن ها به دویدن ادامه دادند و جا نزدند. هشت مرد برای بار بیستم به سمت دیگر زمین تمرین رسیدند. هشت کیسه از سنگ، شیشه و علف هرز داشتند اما این بار کیسه ها پر نشده بودند. بیل شنکلی لبخند زد و گفت هنوز مانند زمین بولینگ نشده اما بهتر شده است. پس به جایی که می خواستیم رسیدیم دوستان خوب من. بار دیگر روبن بنت در سوت خود دمید و فریاد کشید: دور آخر است پسرها. این بار بازیکنان لیورپول انگار که از ترس جان فرار می کنند، دویدند. هر ۴۰ نفر آن ها با تمام توان در حال دویدن بودند. بار دیگر شنکلی به رختکن رفت و با یک سبد بزرگ توپ به زمین تمرین بازگشت. در مرکز زمین ایستاد، دوباره. سوئی شرتش را در آورد، پیراهنش را در آورد، زیرپوشش را در آورد و خندید. گفت بسیار خوب پسرها بیایید در تیم های پنج نفره بازی کنیم.

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

باب پیزلی، جو فگن و روبن بنت هشت تیم پنج نفری را انتخاب کردند. آن ها زمین را به ۴ بخش کوچک تر تقسیم کردند و خود داور شدند. آلبرت شلی هم چهارمین داور شد. بیل شنکلی داور نمی شد؛ او نمی توانست از کناره ها بازی را تماشا کند. اگر فوتبالی در جریان بود، بیل شنکلی بازی می کرد. و بازی کرد. بازی کرد و دوید؛ در هر قسمت، هر گوشه از زمین حضور پیدا کرد. می دوید و فریاد می زد، کسی را صدا می زد. دائما درخواست توپ می کرد. توپ را می گرفت و پاس می داد. در هر سمت از زمین داستان همین بود. می دوید، صدایشان می زد، توپ را می گرفت و پاس می داد. دوباره و دوباره. از بازی ای تا دیگری. آنقدر ادامه داد تا تیمش هفت تیم را شکست داد. همه بازیکنان تیمش خسته روی زمین افتادند اما او سرافرازانه ایستاده بود. سینه اش سنگین شده بود و پشتش خیس از عرق بود. در صبحی سرد در زمستان، بیل شنکلی با قامتی راست، با پایی که روی توپ بود در زمین تمرین ملوود ایستاده بود. دستش را مشت کرد و بالای سر برد؛ پیروزمندانه.

۲۸ دسامبر ۱۹۵۹٫ چارلتون به لیورپول آمده بود، همینطور بیست و پنج هزار و ششصد و پنجاه و هشت نفر هوادار. دو ماه پیش (پیش از حضور شنکس) که دیو هیکسون نخستین بازی اش را مقابل استون ویلا انجام می داد و دو گل زده بود و تیم ۲-۱ برنده شد، پنجاه هزار نفر به استادیوم آمده بودند. اما امروز خبری از پنجاه هزار نفر نبود. نقطه هایی خالی در کاپ۱ دیده می شد. همینطور سکوتی ملموس. اما دقیقه پنجاه و هشت بود که جیمی هاروور توپ را به تامی لیشمن سپرد و بازیکن اسکاتلندی توپ را برای آلان ایکورت سانتر کرد و ضربه سر این مهاجم به گل بدل شد. پنج دقیقه بعد پاس جیمی هاروور و شوت راجر هانت منجر به گل دوم شد. لیورپول دو بر صفر چارلتون را در آنفیلد شکست داد. هنوز سکوت حس می شد اما توهینی شنیده نشده، فریادی برای اعتراض نبود؛ تنها سکوت بود که حکمفرما بود. اما پس از سوت پایان دیگر خبری از سکوت نبود، در رختکن هم خبری از سکوت نبود. بیل شنکلی در رختکن همراه با تک تک بازیکنان رقصید. از اسلیتر تا مولینوکس، از مولینوکس تا موران، از موران تا ویلر، از ویلتر تا وایت، از وایت تا لیشمن، از لیشمن تا ملیا، از ملیا تا هانت، از هانت تا هیکسون، از هیکسون تا هارور و از هارور تا ایکورت. بیل شنکلی شانه هایشان را نوازش کرد، دست هایشان را فشرد. با آن ها جشن گرفت و هرطور که توانست آن ها را ستود. کارتان خوب بود پسرها. شما عالی بودید؛ تک تک شما پسرها. اما این تازه شروع ما بود. فردا صبح زود شما را در ملوود می بینم.

شنبه دوم ژانویه ۱۹۶۰ است. لیورپول به بوتفری پارک هال سیتی رفت و یک صفر حریف را خارج از خانه شکست داد. یک هفته بعد لیتون اورینت به آنفیلد آمد. چهل هزار نفر هوادار هم آمده بودند. در دقیقه اول راجر هانت گل زد. ران فاستر برای لیتون گل تساوی را زد اما راجر هانت در آخرین دقیقه گل برتری را به ثمر رساند. لیورپول دو بر یک لیتون اورینت را در دور سوم جام حذفی کنار زد.

پس از سوت پایان اتاقی کوچک با یک میز کوچک منتظرش بود. هوراس یتس از لیورپول دیلی پست دید که بیل شنکلی وارد اتاق شد. دید که او شروع به قدم زدن در اتاق و صحبت کردن کرد. صد مایل در ساعت؛ حرف می زد و راه می رفت. راه می رفت و حرف می زد. از آینده حرف می زد. درهای آنفیلد، درهای ملوود باید باز باشد. آن ها را باز می خواهم هوراس. برای هر بچه مدرسه ای و هر جوانی در مرسی ساید، آن درها باید باز باشد. نباید احساس شرمندگی باشد. نباید احساس خجالت باشد. آن ها باید بیایند و کار مربیان در تمرینات را ببینند. همه آن ها که در فاصله صد مایلی به توپ لگد زده باشند، به همه آن ها خوش آمد می گویم. همه آن ها می توانند پیش ما بیایند هوراس. هرکسی که پتانسیلی دارد. این قول را می دهم. قول می دهم که به هر پسری که به ملوود بیاید شانس آن را بدهم که خودش را نشان بدهد. یک شانس واقعی خواهم داد هوراس. به خاطر اینکه باور دارم باید به مردم شانس داد؛ هر طور که باشند از هر کجا که آمده باشند. چون بدون شانس‌دادن، استعدادی پیدا نمی شود. هر کدام از آن پسرها که استعدادی داشته باشد، تلاشمان را می کنیم که آن را شکوفا کنیم. همه تلاشمان را می کنیم هوراس. به خاطر اینکه به پیدا کردن استعداد باور دارم. اینکه به آن استعداد یک شانس بدهیم. اینکه تلاشمان را کنیم تا رشد کنند. هر قدر که بیشتر باشند بهتر است. هر چقدر بیشتر، بیشتر خوش می گذرد.

بیل شنکلی پشت میز نشست و به هوراس یتس آن سوی میز نگاه کرد. می دانی، فاصله بچه مدرسه ای بودن تا بازیکنی در سطح لیگ آن قدر زیاد نیست. به خصوص وقتی به دشواری های پیدا کردن بازیکن با تجربه فکر می کنید. اینکه خرید آن ها هزینه بردار است. به خاطر همین منطقی تر است که به اطراف خود دقیق تر نگاه کنید، اینطور نیست؟ و باور نمی کنم که در شهری آگاه به فوتبال و دیوانه آن، مانند لیورپول نتوانیم استعدادی که می خواهیم را پیدا کنیم. اگر بتوانیم به اندازه کافی از آن ها پیدا کنیم…

بیل شنکلی از جایش بلند شد و دوباره شروع به قدم زدن در طول اتاق کوچک کنفرانس کرد. حالا هوراس، همراه تر شده بود. تا جایی که می شد سریع صحبت های بیل شنکلی را یادداشت می کرد. بیل شنکلی بسیار سریع صحبت می کرد. اگر به اندازه کافی استعداد پیدا کنیم پس می توانیم از درصدی بالا از افراد برنده مطمئن باشیم. من اطمینان دارم هوراس. می دانم. می دانم که طی سه سال پس از ترک مدرسه می توانند عضوی از تیم اصلی باشند. می دانم که داستان برنامه برای درازمدت را پیش نمی کشم. آن نگاه بدبینانه ای که این کارها را برای آینده می دانند را رد می کنم. آن قدرها زمان نمی برد هوراس. نه وقتی که لقمه آماده را نداشته باشید. نه وقتی اوضاع اینطور دشوار باشد. به راجر هانت نگاه کنید. چند راجر هانت آن بیرون هستند که در مدرسه یا خیابان بازی می کنند؟ ببینید که چند تای آن ها را در خیابان لیدز۶ پیدا کردیم. از هادرزفیلد صحبت می کنم هوراس. در شهری به آن کوچکی هوراس. اینجا باید به مراتب ساده تر باشد. با مردم و تاریخ پر از اشتیاقی که این شهر دارد، کار ساده تر است هوراس. من باور نمی کنم که آن پسرها آن بیرون نباشند. پسرانی که به فوتبال فکر می کنند، با فوتبال غذا می خورند و با فوتبال به بستر می روند. آن هایی که مشتاق داشتن دوره خود در فوتبال هستند و منتظر شانس مانده اند. برای یک شانس تمام و کمال. و چیزی که من از آن پسرها می خواهم این است که یک شانس به من بدهند تا آن ها را به هدفشان برسانم. به رویایشان. اگر این شانس را بدهند هوراس، به آن ها یک شانس می دهم. انگشتش را بالا می آورد، به چشم های هوراس یتس نگاه می کرد و حرف می زد.

حرف می زد و راه می رفت، راه می رفت و حرف می زد. فوتبال زندگی من است هوراس، همه زندگی من. برایم مهم نیست که این کار چقدر طول بکشد، چقدر از وقتم را برای این پسرها بگذارم. به خاطر اینکه امید های بزرگی دارم. من امید دارم هوراس. من آن پسران را می شناسم، پسران لیورپول را. می دانم که آن ها من را ناامید نخواهند کرد. انتهایی برای این کار قابل تصور نیست. درهای زمین تمرین ما باز خواهد بود هوراس. و باز خواهد ماند. تا زمانی که من مربی باشگاه لیورپول باشم، درهای ما باز خواهد بود. همیشه هوراس.

شنبه شانزدهم ژانویه ۱۹۶۰ است. شفیلد یونایتد به آنفیلد آمد. آن روز سی و سه هزار و دویست و نود و هفت هوادار هم آمده بودند. دقیقه نهم جیمی ملیا گل زد. دقیقه پانزدهم و سپس شصت و هشتم راجر هانت گل زد. پانزده دقیقه بعد دیو هیکسون اخراج شد. با این وجود لیورپول سه بر صفر برنده شد. در خانه در آنفیلد.

هر صبح، هر روز هفته بازیکنان به رختکن آنفیلد می آمدند. کت و کراوات و کفش هایشان را در آوردند. هر صبح، آن ها لباس های تمرین و استوک ها را می پوشیدند. هر صبح بازیکنان لیورپول با راه رفتن در امتداد کریدور، از رختکن خارج می شدند. بازیکنان و مربیان لیور پول از زمین عبور می کردند و به پارکینگ می رفتند، سوار اتوبوس می شدند و به ملوود می رفتند. هر صبح بازیکنان و مربیان لیورپول با اتوبوس به ملوود می رفتند تا پس از یک فنجان چای تمرین کنند. تمرین که تمام می شد، بار دیگر بازیکنان و مربیان لیورپول سوار اتوبوس می شدند و به آنفیلد باز می می گشتند، از زمین و کریدور رد می شدند، به رختکن می رفتند، لباس های تمرین را در می آوردند و به حمام و استخر می رفتند. بیرون می آمدند، لباس های خود را می پوشیدند، کراوات می زدند، کفش ها را به پا می کردند، با هم خداحافظی می کردند و می گفتند فردا می بینمت، مواظب خودت باش. این راه لیورپول بود. هر صبح و هر صبح، راه لیورپول برقرار می شد. یک پسر جوان هر صبح با جارویش به اتوبوس تیم می رفت. هر صبح آن پسر جارو به دست بازیکنان و مربیان لیورپول را می دید که سوار اتوبوس می شوند. هر صبح آن پسر جوان رویای روزی را در سر می پروراند که جارو در دست نداشته باشد. رویای روزی که کفشی همجنس آن بازیکنان به پا داشته باشد. روزی که سوار اتوبوس تیم شود و به ملوود برود.

اسمت چیست پسر؟ این را بیل شنکلی پرسید. پسرک از جایش پرید. از رویای نشستن در اتوبوسی که در پارکینگ بود بیرون آمد. کریستوفر لاولر هستم آقا. چرا اینجا ایستاده ای پسر؟ چرا لباس هایت را عوض نمی کنی و سوار اتوبوس نمی شوی؟ عجله کن. پسرک بهت زده گفت اما من باید به کارهایم برسم آقا. شنکلی پرسید شغلت چیست پسر؟ پسرک گفت در طول روز باید اینجا را تمیز نگاه دارم آقا. این شغل من است. شنکلی پرسید پس چه زمانی تمرین می کنی پسر؟ پسرک گفت ما شب ها تمرین می کنیم آقا. شب های لعنتی تمرین می کنید؟ پسرک جواب داد بله آقا. تمام شب ها. شنکلی گفت همه پسرها کاری که تو می کنی را انجام نمی دهند پسر. پس حالا می توانی بروی و به پسران همکارت بگویی که می توانند لباس های خود را عوض کنند و سوار اتوبوس شوند. به خاطر اینکه اینجا اول به خاطر فوتبال و پس از آن برای نظافت حضور داری. پس روزها فوتبال بازی می کنید و شب ها نظافت را انجام می دهید. حرفم واضح بود پسر؟ متوجه شدی؟ پسرک گفت بله آقا. بسیار خوب، اینجا نمان پسر. عجله کن. بعد از ناهار باید فوتبال بازی کنیم.

اعضای هیئت مدیره لیورپول روی صندلی های خود در سالن جلسات در آنفیلد نشسته بودند. آن ها منتظر بیل شنکلی بودند. صدای پای او را در کریدور شنیدند. دوباره؛ سریع و سنگین. صدای در آمد. تام ویلیامز گفت بفرمایید. بیل شنکلی در را باز کرد و قدم به درون اتاق گذاشت. بار دیگر نگاهی به اطراف انداخت. گفت می خواستید من را ببینید. تام ویلیامز گفت لطفا بشینید. بیل شنکلی پشت آن میز بلند نشست و مشغول تماشای اعضای هیئت مدیره شد. تام ویلیامز گفت متاسفانه شما روند کاری این باشگاه را با اختلال روبرو کرده اید، آقای شنکلی. پسران جوان باید به کارکنان در تمیز کردن استادیوم کمک کنند. این شغل آن هاست. بیل شنکلی گفت این را می دانم اما مهم ترین موضوع این است که آن ها به خاطر فوتبال اینجا هستند. آن ها می توانند شب ها به کار نظافت بپردازند و روزهای خود را به فوتبال اختصاص بدهند. باید تمرین کنند. باید رشد کنند. نه اینکه توالت تمیز کنند. تام ویلیامز لبخند زد و گفت ما از اشتیاق شما در جهت به کار گرفتن بازیکنان جوان مطلعیم. این یکی از دلایلی بود که شما را به عنوان سرمربی باشگاه لیورپول انتخاب کردیم. به خاطر موفقیت های شما با بازیکنان جوان در هادرزفیلد. اما اینجا قوانین خودمان را داریم. راه خودمان را داریم و اگر مشکلی با آن قوانین دارید اول باید به سراغ ما بیایید آقای شنکلی. شنکلی حرف رئیس را قطع کرد و گفت بسیار خوب اگر نمی خواهید که این پسران رشد کنند… ویلیامز بلافاصله گفت این چیزی نیست که ما خواسته باشیم. شنکلی گفت پس شما باید به من اجازه خرید تعدادی بازیکن باکیفیت را بدهید به خاطر اینکه مجموعه کنونی به اندازه کافی برای بازی در لیورپول خوب نیستند. تام ویلیامز به صندلی اش تکیه داد. با کمی مکث گفت چه بازیکنانی را در ذهن دارید آقای شنکلی؟ چند اسم به من بدهید. شنکلی گفت بسیار خوب چند به اسم شما می دهم. تام ویلیامز گفت ادامه دهید. شنکلی گفت دنیس لاو از هادرزفیلد و جک چارلتون از لیدز یونایتد برای شروع. اعضای هیئت مدیره خندیدند. یکی از آن ها گفت دنیس لاو؟ آقای شنکلی باید بدانید که لاو۸ چقدر قیمت دارد. هادرزفیلد پنجاه هزار پوند برای او خواسته است. او بازیکنی برای باشگاه هایی مانند آرسنال و اسپرز است. برای منچستریونایتد و سیتی. نه لیورپول. بیل شنکلی گفت و این مشکل شماست. همین جا، در همین نقطه لعنتی مشکل داریم. طرز فکر شما مشکل ماست. شما باید فکر کنید که دنیس لاو به سطح لیورپول تعلق دارد. اینکه فقط بازیکنانی به خوبی دنیس لاو می توانند برای باشگاهی مانند لیورپول بازی کنند. یکی از آن ها گفت اما ما پول نداریم آقای شنکلی. شنکلی گفت شما بلند پروازی ندارید. تام ویلیامز صندلی اش را جلو کشید و دست هایش را روی میز گذاشت و گفت آقای شنکلی آقای شنکلی. خواهش می کنم. ما بهترین ها را برای لیورپول می خواهیم. بهترین ها را، اما پول لازم برای خرید دنیس لاو را نداریم. ای کاش که داشتیم اما نداریم. اما در مورد جک چارلتون۹ چه؟ فکر می کنید لیدز او را بفروشد؟ آن ها در تلاش برای بقا در دسته اول هستند و بعید است یکی از بهترین بازیکن هایشان را بفروشند. می فروشند آقای شنکلی؟ مدافع آخرشان را؟ شنکلی گفت شاید بفروشند، ضرری ندارد که بپرسیم. ویلیامز گفت بسیار خوب، از آن ها بپرس اقای شنکلی. عصر امروز از آن ها بپرس.

هیئت مدیره لیدز یونایتد در اتاق جلسه در الند رود. صدای قدم هایی را از کریدور شنیدند. قدم هایی سریع و سنگین. در زده شد، سریع و سنگین. رئیس باشگاه گفت بفرمایید. بیل شنکلی در را باز کرد. بیل شنکلی قدم به اتاق گذاشت. نگاهی به نفر به نفر اعضای هیئت مدیره باشگاه لیدز کرد. لبخند زد و گفت اسم من بیل شنکلی است. مربی لیورپول هستم. برای خرید جک چارلتون به اینجا آمده ام. روسای باشگاه لیدز به سمتی که شنکلی نشسته بود خیره بودند. رئیس لیدز گفت چقدر حاضرید برای خرید او هزینه کنید؟ بیل شنکلی گفت پانزده هزار پوند. روسای لیدز سرشان را تکان دادند. رئیس گفت که چارلتون بیست هزار پوند قیمت دارد، نه حتی یک پنی کمتر. بیل شنکلی گفت هجده هزار پوند چطور است؟ جواب شنید که بیست هزار پوند. شنکلی گفت بسیار خوب، اما باید تماسی تلفنی داشته باشم. روسای لیدز لبخند زدند. رئیس باشگاه گفت تماس بگیرید. شنکلی تماس گرفت و تام ویلیامز جواب داد. بیل شنکلی هستم. ویلیامز گفت عصر بخیر آقای شنکلی. شنکلی گفت در الندرود هستم و خبرهای فوق العاده ای دارم. باورنکردنی است. لیدز قبول کرد که جک چارلتون را به ما بفروشد. فوق العاده است. تام ویلیامز گفت خوشحالم که این خبر را می شنوم. آن ها چقدر برای چارلتون خواسته اند؟ شنکلی گفت فقط بیست هزار پوند آقا. تام ویلیامزد آه کشید. او گفت اما بودجه ما هجده هزار پوند است آقای شنکلی. شنکلی گفت می دانم، می دانم آقا. اما به خاطر دو هزار پوند بیشتر، فقط دو هزار پوند بیشتر جک چارلتون بازیکن لیورپول می شود. تام ویلیامز بار دیگر آه کشید و گفت آقای شنکلی همانطور که می دانید با سایر اعضای هیئت مدیره صحبت کردیم و متاسفانه امکان پرداخت مبلغی بیش از هجده هزار پوند را نداریم. این آخرین پیشنهاد ماست، هجده هزار پوند. شنکلی گفت اما آن ها بازیکن را با هجده هزار پوند نمی فروشند. آن ها دو هزار پوند بیشتر خواسته اند. تام ویلیامز گفت اما پیشنهاد ما هجده هزار پوند است. شنکلی گفت من از وقتی جک چارلتون نوجوان بود، او را می شناسم. بارها بازی او را دیده ام. مدافع با اقتداری است، شجاعت دارد. او می تواند ستون فقرات ترکیب لیورپول باشد آقای ویلیامز. آن ها تنها دو هزار پوند بیشتر خواسته اند. فقط دو هزار پوند و آنگاه جک چارلتون بازیکن ماست. تام ویلیامز گفت متاسفم آقای شنکلی. هجده هزار پوند، این آخرین پیشنهاد ماست. خدانگهدار آقای شنکلی.

پس از نوشیدنی و سیگارها، روسای باشگاه لیدز در اتاق مخصوص صرف ناهار در الندرود نشستند. صدای ضربه به در آمد. نه چندان سریع، نه چندان محکم. رئیس باشگاه گفت بفرمائید. بیل شنکلی در را باز کرد و وارد اتاق شد. نگاهی به حاضران انداخت، از عضوی از هیئت مدیره تا دیگری. منتظر ماند. رئیس لیدز گفت بسیار خوب شنکلی، چه چیزی به ما خواهی گفت؟ شنکلی گفت پیشنهاد ما هجده هزار پوند است. رئیس لیدز گفت در را پشت سرت ببند شنکلی.

سوم ژانویه ۱۹۶۰، منچستر به لیورپول آمد. پنجاه و شش هزار و هفتصد و سی و شش هوادار نیز همینطور. باد و باران بود. پنجاه و شش هزار و هفتصد و سی و شش هوادار بازی لیورپول و منچستر را در دو چهارم جام حذفی نظاره می کردند. در رختکن بازیکنان روی نیمکت های خود نشسته بودند و به بیل شنکلی نگاه می کردند. بهترین کتش را پوشیده بود، بهترین کلاهش را بر سر گذاشته بود. به دور تا دور رختکن نگاه کرد. از بازیکنی به بازیکن دیگر. از اسلیتر به مولینوکس. از مولینوکس به موران، از موران به ویلر، از ویلر به وایت، از وایت به لیشمن، از لیشمن به ملیا، از ملیا به هانت، از هانت به هیکسون، از هیکسون به هاروور و از هاروور به ایکورت. بیل شنکلی دست هایش را به هم مالید. لبخند زد و گفت عجب روزی پسرها، عجب روز فوق العاده ای! آن جمعیت آمده اند، آن مردم. احتمالا شصت هزار نفر. باورتان می شود؟ مسئله در مورد تیمی است که اینجاست و مربی ای که اینجاست؛ آن سوی کریدور. منظورم این است که من مت (بازبی) را می شناسم، خوب می شناسم. به عنوان یک بازیکن او را تحسین می کردم و حالا به عنوان مربی. کارهایی که مت در یونایتد کرده و تیمی که ساخته و باشگاهی که به شیوه یونایتد بازی می کند؛ همه آن ها الهام بخش هستند پسرها. می توانند برای ما الهام بخش باشند. منظورم این است که نیازی نیست که به شما در مورد آن تیم بگویم و اتفاقاتی که از آن عبور کرده اند. منظورم این است که من هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. در دفترم در لیدز رود نشسته بودم که تلفن زنگ خورد و خبر را رساند. خبری که از مونیخ مخابره شده بود. با ماشین به سمت خانه رفتم و تلویزیون را روشن کردم و منتظر اخبار ماندم. منتظر ماندم و دعا کردم. اما بعد صدای هارولد هاردمن رئیس منچستریونایتد را شنیدم که گفت مت مرده است. باورم نمی شد پسرها. آن حرف را باور نکردم. مشکلی نمی بینم که برای شما بگویم که روی زانوهایم نشستم و دعا کردم. طوری دعا کردم انگار که هرگز بابت چیزی دعا نکرده باشم. و دعاهای من جواب داد، خدای من. مت زنده بود. اما تام کری۱۰ یکی از مرده ها بود. یکی از بیست و سه کشته. تامی را خوب از دوره ام در کارلایل می شناختم. تامی مرده بود. و هشت بازیکن دیگر. مردانی مرده بودند که آن ها را می شناختیم. اما مت زنده بود. برخلاف تمام احتمالات. تسلیم نشد و به سر کار خود بازگشت؛ به یونایتد بازگشت. دوباره شروع کرد. تیم تازه ای ساخت. بازمانده ها را سرپا نگاه داشت. و حالا این تیم جدید اوست. مت برای من الهام بخش است. پس تیم آن ها باید الهام بخش شما باشد پسرها. اما فراموش نکنید که باید آن ها را شکست دهیم. اما اگر نتوانستید آن ها را شکست دهید، مطمئن باشید که درسی از آن ها گرفته باشید. و از هر لحظه لعنتی آن تجربه لذت ببرید.

دقیقه سیزدهم بابی چارلتون گل زد. دقیقه سی و شش ویلر کار را به تساوی کشاند. دقیقه چهل و چهار چارلتون گل دیگری زد. دقیقه شصت و نه هم وارن بردلی گل آخر را زد. لیورپول آن بازی را سه بر یک به منچستریونایتد باخت و از جام حذفی کنار رفت؛ در خانه، در آنفیلد. پس از سوت پایان، زیر باران و باد؛ مت بازبی در امتداد خط طولی قدم زد و رو به بیل شنکلی لبخند زد. دست هایش را روی شانه های بیل شنکلی گذاشت. دست های بیل شنکلی را فشرد. مت گفت امروز تیمت جنگندگی نشان داد بیل. همینطور روحیه زیادی از آن ها دیدم. پس کارت خوب است بیل. کارت بسیار خوب است.

زندگی نامه بیل شنکلی، قرمز باش یا بمیر ؛ “تو بزدل نیستی عشق من!”

ژانویه ۱۹۴۲؛ انگلستان در اوج جنگ جهانی دوم به مصاف اسکاتلند می رود. کاپیتان اسکاتلند مت بازبی، بیل شنکلی و بیلی لیدل را به کلمنتین چرچیل معرفی می کند.

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.