حکایتی از سقوط آلمان؛ پذیرش ارتش سرخ یا رضایت به هیتلر؟

حكايتي از سقوط آلمان؛ پذيرش ارتش سرخ يا رضايت به هيتلر؟

رمانی آلمانی را تصور کنید که از واپسین ماه‌های جنگ جهانی دوم حکایت می‌کند؛ داستانی حماسی از سقوط ملی و شکستی شرم‌آور؛ منظره‌ای مخروبه که پناهندگان بسان روبانی دور آن پیچیده‌اند. حالا تصور کنید چنین کتابی نوشته نویسنده‌ای آلمانی است که روزگار جوانی‌اش با این ماه‌های تلخ گره خورده اما داستان را با ‌تاثری اندک نوشته و انفصال نویسنده از شخصیت‌ها و رویدادها دیده می‌شود. فکرش را هم نمی‌کردم که چنین اثری نوشته شود تا با رمان خارق‌العاده «همه برای هیچ» نوشته والتر کمپوفسکی مواجه شدم که نخستین‌بار در سال ۲۰۰۶ در آلمان و حالا با ترجمه آنتئا بل به انگلیسی منتشر شده است. از همان ابتدا آن تاثر اندک مشهود است.

پاراگراف ورودی رمان صحنه‌ای را که با فراغت خاطر چیده شده، تصویر می‌کند، مانند فونتانه یا تورگینف: «عمارت جورجنهوف فاصله چندانی با میتکائو نداشت، شهری کوچک در پروس شرقی و حالا در زمستان این عمارت که درختان بلوط قدیمی احاطه‌اش کرده‌اند، در منظره‌ای مستقر شده که گویی جزیره‌ای سیاه در دریایی سپید است.» ژانویه ۱۹۴۵ است. ابتدا گمان می‌کنیم می‌دانیم این راوی با اعتمادبه‌نفس چطور در پهنه رئالیسم کلاسیک پیش خواهد رفت: اصالت در خطر، ارتش سرخ پیش‌رونده، کوچ زمستانی به سوی غرب. رمان کمپوفسکی این عناصر را شامل می‌شود اما ثبات پیش‌بینی‌شده داستان‌سرایی در صفحه نخست به طرز شومی واژگون می‌شود؛ زمانی که نویسنده از توصیف خانه دست می‌کشد و سراغ آدم‌هایی می‌رود که از جاده کنار آن عبور می‌کنند: «تمام غریبه‌هایی که از جاده عبور می‌کردند، فکر می‌کردند این خانه، عمارت بزرگ منطقه است. می‌پرسیدند چه کسی آنجا زندگی می‌کند: چرا نرویم به آنها سلام کنیم؟ بعد با حالتی که از حسادت خالی نبود می‌پرسیدند: چرا ما در خانه‌ای مثل این، خانه‌ای چندطبقه، زندگی نمی‌کنیم؟ رهگذران فکر می‌کردند: زندگی ناعادلانه‌ است.

روی تابلویی روی انبار غله نوشته شده بود: «ورود ممنوع»، هیچ‌کس حق ورود به باغ را نداشت. صلح پشت درهای خانه حکومت می‌کرد و کمی از آن را می‌شد در باغ کوچک و جنگل پشت خانه دید. باید جایی باشد که احساس کنی به آن تعلق داری.»

سادگی «چرا نرویم به آنها سلام کنیم؟» مهرانگیز است و همچنین مایه‌ای از خطر در آن احساس می‌شود، مثل کنجکاوی کودکان. کمپوفسکی به سرعت پس از توصیف خانه سراغ افرادی می‌رود که نمی‌توانند به خانه دسترسی داشته باشند. اما آیا این بیرونی‌ها، گویندگان تلویحی جمله «باید جایی باشد که احساس کنی به آن تعلق داری،» هستند یا ممکن است این حقیقت از زبان یکی از مالکان جورجنهوف گفته شده باشد؟ از آنجایی که نمی‌توانیم تصمیم بگیریم چه کسی این حرف را می‌زند، حضور گوینده تلویحی سومی را هم احساس می‌کنیم؛ نویسنده مبهم، مراقب و پرکنایه.

بدشگونی همه جا را فراگرفته و در درون یا بیرون جورجنهوف سایه‌ صلح دیده نمی‌شود. در پروس شرقی هستیم (جایی که حالا بیشتر آن در لهستان است). هر لحظه انتظار می‌رود ارتش فاتح و انتقامجوی روسیه از مرز شرقی وارد شود. یکی از شخصیت‌ها می‌گوید: «بهتر است دست امریکایی‌ها بیفتیم تا دست روس‌های کمتر از انسان.» جلوتر کسی عصبی می‌پرسد: «اما روس‌ها آخر جنگ جهانی اول خوب رفتار نکردند؟» بمب‌ها روی ایستگاه قطار میتکائو فرو می‌ریزند که فاصله چندانی با عمارت ندارد. تانک‌ها و کامیون‌ها از جلوی عمارت می‌گذرند. مادر خانه جورجنهوف فکر می‌کند حالا دنیای قدیمی‌شان شبیه تکه‌ای از داستان هانس کریستین اندرسن است: «آه عزیزترینم آگوستین، همه رفته‌اند، رفته‌اند، رفته‌اند.» شهروندان آلمان به زودی بر سر دوراهی ناخوشایندی قرار می‌گیرند: تسلیم نیروهای اشغالی شوند یا به سوی رایش کوچ کنند و آنجا تسلیم شوند. «باید جایی باشد که به آن احساس تعلق کنی»، اما بیرون عمارت جورجنهوف با عزیمت آلمان‌های ساده به شرق، مصیبت بی‌خانمانی آغاز شده و در همین حین اهالی عمارت بزرگ، چمدان‌ها را بسته‌اند و صحبت از آمادگی ترک خانه مطرح می‌شود. باید به خویشاوندان‌شان در برلین بپیوندند، یا به عمو جوزف در البرس‌دارف؟ در نخستین فصل‌های کتاب دست‌کم در درون جورجنهوف ریتم مرسوم زندگی حفظ می‌شود. کمپوفسکی با شکیبایی ما را به جهان ممتاز و مجزایی که نسبت به سیاست بی‌تفاوت است، معرفی می‌کند. تاریخ مانند ویروسی به این خانواده سرایت می‌کند اما این دچار شدن مسیری پرتامل را می‌پیماید.

وقتی آژیرهای حمله هوایی در میکاتو به صدا در می‌آیند، مالکان جورجنهوف هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند: «قرار است چی کار کنند؟… به جنگل پناه ببرند؟ خب بله، اما هر شب که نمی‌شود.» پیش از جنگ جهانی اول خانواده گلوبیگ در جورجنهوف ساکن شد و به تازگی اصالتش را به حد اعلای خود رسانده است. پدر خانواده، ابرهارد فون گلوبیگ، در ایتالیا در مقام افسر مسوول مهمات خدمت می‌کند. در خانه همسر زیبا، پژمرده و منزوی‌اش، کاترینا، اوقاتش را در جایی که به عنوان پناهگاه می‌شناختند، می‌گذراند؛ در آپارتمان مخفی عمارت او سیگار می‌کشد، روی تختش لم می‌دهد و به رادیو گوش می‌کند. دو خدمتکار اوکراینی به نام‌های ورا و سونیا زیردست خاله کار می‌کنند.

ولادیمیر هم خدمتکار اهل لهستان است که روی لباسش حرف «ل» دوخته شده است. یکی از دلایلی که وجه پرسشی نثر کمپوفسکی حال‌وهوای عجیب‌وغریب انفصال دارد این است که کلمات حقیقتا خودشان را از شخصیت‌ها جدا کرده‌اند. دو شخصیت به نقشه نگاه می‌کنند، هر کدام اضطراب‌های خودشان را دارند اما کدام یک این افکار را درباره روسیه در سر دارد؟ هرش، کاترینا، کمپوفسکی یا هر سه آنها؟ اغلب داستان «همه برای هیچ» بر پایه نقل‌ قول غیر مستقیم آزاد نوشته شده که باید گفت نثر رمان‌نویس خود را با دیدگاه و زبان شخصیت خاصی یکی می‌پندارد. تاثیر این شیوه نوعی علم نامحدود غیرمشخص است که به رمان‌نویس اجازه می‌دهد نه تنها به راحتی در میان شخصیت‌هایش حرکت کند بلکه زمانی که نیاز است، افکارشان را با هم درآمیزد و بدل به اضطرابی جمعی کند. این سبک مدرن حماسی است. اسماعیل کاداره، رمان‌نویس آلبانیایی، نیز با استفاده از شیوه‌ای مشابه شاهکار حماسی‌اش را از جنگ جهانی دوم، «رویدادهای شهر سنگی»، نوشت؛ او شهری را که زیر بمباران است برای روی دادن وقایع داستان انتخاب کرد تا صدای اضطرابی عمومی را به گوش خواننده برساند.

منبع: اعتماد

قبلی «
بعدی »

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.